از جوش مَلَک در این حرم هنگامهست
اینجاست که هر فرشته، گلگون جامهست
تا اذن دخول از تو بگیرد آهم
هر قطرۀ اشک من زیارتنامه ست
هرچند که مسکین و تهیدستم من
از سُکر سلام بر شما مستم من
گویند سلام مستحب است، آری
مشتاق جواب واجبش هستم من
هر چند در این حرم دل از کف دادی
بی تابتر از پنجرۀ فولادی
دست تو، به دامن ضریحش نرسید
«ای اشک، تو هم ز چشم من افتادی!»
بر پنجره، قفلِ بستهام را دیدم
آرامش روح خستهام را دیدم
در آینههای حرم از بارش اشک
تصویر دل شکستهام را دیدم
از باغ وفا بنفشه چیدهست کسی؟
تا پنجرهفولاد، دویدهست کسی؟
از دفتر «پیداشدگان» پرسیدم:
در سینه دلم گم شده، دیدهست کسی؟
تا ماه رخ تو را
- چهارشنبه
- 5
- دی
- 1397
- ساعت
- 13:58
- نوشته شده توسط
- ابوالفضل عابدی پور
ادامه مطلب