مادر سلام! می شنوی؟ زینب آمده
با یک بغل شکایت و ذهنی پر از سوال
اول بگو که پیش خدا کی ببینمت؟
بعد از سه روز؟ چند دهه؟ یا که چند سال؟
**
آنجا که خوب میگذرد، با خدایتان
جمعید دور حوض و کسی هم غریبه نیست
اینجا هم اشک ما و دل تنگ خانه و
جمع شبانه ی پدر و چاه دیدنی است
**
در این سکوت غم زده حتی نمی شود
با خاطرات دور و برت درد دل کنی
اما شما هم از در و همسایه راحتی
هم می شود که با پدرت درد دل کنی
**
از ماجرای کوچه نگویی برای او!
تنها بگو که حال همه خوبِ خوب بود
یادش بخیر،حال همه خوب بود، حیف!
دنیا چه زود می گذرد، حیف شد، چه زود.
**
می بینمت هنوز میان حیاطمان
مشغول کار پخت و پز و آرد کردنی
مادر اگ
- پنج شنبه
- 29
- فروردین
- 1392
- ساعت
- 07:39
- نوشته شده توسط
- یحیی





ازامشب دردهاي شيرحق آغازميگردد
