یا رقیه(س)
سه ساله دخترم،بابا ندارم
به خاک این خرابه سر گذارم
لباسم پاره وآشفته مویم
زسیلی عدو نیلی عذارم
زشلاق عدو،طول اسارت
کبودی مانده برتن یادگارم
پناهم عمه بوده بعد بابا
به سختی ها همیشه بوده یارم
میان خواب ورویا بودم امشب
که دیدم آمده بابا کنارم
به خوشحالی در آغوشش گرفتم
بیامد بهر من خوش روزگارم
ولی افسوس بیداری سبب شد
جدایی مرا از آن نگارم
دوباره هجر وسختی یتیمی
زدستم رفت دیگر اختیارم
چنان گرییدم از درد فراقش
فرستادند رأسش را کنارم
گرفتم رأس اورا روی سینه
خوشامد گوشدم برشهریارم
زتو ممنونم ای بابای خوبم
که پایان داده ای بر انتظارم
کجایی کودک شامی ببینی
که منهم بر سر خود سایه د
- سه شنبه
- 9
- مهر
- 1398
- ساعت
- 19:51
- نوشته شده توسط
- اسماعیل تقوائی













