با سر رسیدی بی سر گودال بابا جان
از ذوق دارم میروم از حال بابا جان
حس میکنم جا خوردی از وقتی مرا دیدی
راحت بگو در صورتم بابا چه ها دیدی
پا تا سرم را بعد تو غم ها عوض کرده
آن دختری که داشتی خیلی بد آورده
یادت می آید شانه و موی کمندم را
در بین دختر بچه ها قد بلندم را
شانه به غارت رفت مویم سوخت درهم شد
قدم دم خیمه به زیر چکمه ها خم شد
یادت می اید چشم هایم آسمانی بود
کارم فقط در پیش تو شیرین زبانی بود
حالا ببین خون مردگی چشم هایم را
لکنت زبان و لرزش بین صدایم را
یادت می آید بازوی من بوسه گاهت بود
هر روز طاق ابروی من بوسه گاهت بود
شلاق ها پیچیده محکم دور بازویم
بابا رد انگشتری مانده به ابرو
- جمعه
- 1
- بهمن
- 1395
- ساعت
- 16:42
- نوشته شده توسط
- ایدافیض








