در آغوش پدر بودم نگاهم بر علم می خورد
میان بزم روضه سرنوشت من رقم می خورد
من اهل روضه ها بودم از آغاز طفولیت
از آن وقتی که دست سینه زن ها بر سرم می خورد
خدا رحمت کند مادربزرگم را ؛ پس از روضه
مقید بود باید جرعه چایی تازه دم می خورد
همیشه میهمان سفره ی موسی بن جعفر بود
"عزیز" ام نان فقط از سفره ی شاه کرم می خورد
رفیق نیمه راهش بود زانوهای بی تابش
خودش را تا ورودی حرم با هر قدم می خورد
می آمد " کاظمیه " از ره و مثل محرم ها
دوباره دست ها بر روی سینه لاجرم می خورد
دوباره روضه خوان بالای منبر مرثیه می خواند :
- در آغاز سخن بر حضرت زهرا قسم می خورد -
به روی حضرت باب الحوائج بسته شد درها
از ای
- جمعه
- 24
- فروردین
- 1397
- ساعت
- 11:17
- نوشته شده توسط
- سید محسن احمدزاده صفار















◾به بهانهی شهادت