صبح است و در بزم چمن هر گل تبسم می کند
باغ از طراوت حسن یوسف را تجسم می کند
ساقی می باقی به کف مطرب ترنم می کند
موج نشاط و عشق چون دریا تلاطم می کند
شور و شعف غوغا به پا در جان مردم می کند
از شرق عصمت جلوه ها خورشید هشتم می کند
در حیرت درگاه او دل دست و پا گم می کند
باشد که بر دیدار او شیدا شود دل این چنین
پیش از ولادت مادرش دل بست بر پیغام او
آرامش جان یافت از تسبیح صبح و شام او
روزی که عالم گیر شد اشراق فیض عام او
آن روز آغوش پدر شد بستر آرام او
برداشت با آب فرات از روز اول کام او
یعنی ز خم نینوا می ریخت می در جام او
دل برد از موسی ولی نام علی شد نام او
فالله خیرٌ حافظاً بر این وجود نازنین
آ
- یکشنبه
- 17
- شهریور
- 1392
- ساعت
- 08:31
- نوشته شده توسط
- یحیی






