شهادت حضرت رقیه

مرتب سازی براساس

شعر شهادت حضرت رقیه(من را در آغوشت دوباره میهمان کن) *

1324

شعر شهادت حضرت رقیه(من را در آغوشت دوباره میهمان کن) من را در آغوشت دوباره میهمان کن
این داغ ها را گوشه ی قلبم نهان کن
از روی نیزه شعر می خواند دو چشمت
از روی نیزه ، خطبه هایت را بیان کن
در دست هامان سنگ وچوب خیزران نیست
یک آیه ی قرآن بخوان ، آراممان کن
گفتم تو را می خواهم وخون گریه کردم
باران این خون گریه را رنگین کمان کن
بابا! تمام روسری ها را کشیدند
فکری به حال گیسوان دختران کن
این کودکانِ بی قرارِ تشنه لب را
اصلا خودت پایین بیا آرامشان کن
بگذار من در دست هایت پر بگیرم
یک عید قربانِ دگر را در جهان کن
حالا دوباره رو به سمت آسمان کن
من را درآغوشت دوباره میهمان کن
شاعر:نیره قاسمی

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 05:10
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب
فروشگاه پرچم

شعر نذر حضرت رقیه(می چکد از نگاه ها ، پنهان) *

1269

شعر نذر حضرت رقیه(می چکد از نگاه ها ، پنهان) می چکد از نگاه ها ، پنهان
اشک ها ، یادگار دریا یند
آسمان هم به گریه می آید:
وقتی از چشم کودکی ،آیند !
کودکی ، مانده در دل غربت
خفته ، اما ، درون ویرانه
آنکه ،روزی، نگاه زیبایش
شد حدیث هزار پروانه !
جرم او را کسی نمی دانست :
جرم پروانه را ، نمی دانند
آنچه مردم شنیده ، می گویند
رسم جانانه را ، نمی دانند
چشم ها ،را گشوده می نالید
در فضای غریب ویرانه
مثل شمعی ،که اشک می ریزد
در سکوت حزین یک خانه
ناله هایش اگر چه می گفتند:
غربت خانه ، کرده بی تابش
دور می زد ، درون تاریکی
لحظه لحظه ، نگاه بی خوابش
جستجو های او نشان می داد
انتظار کسی ، به جان دارد
سر به بالا گرفته ، می پرسید:
عمه ، این خانه آسمان دار

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 05:12
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

شعر شهادت حضرت رقیه(این جا بمان دختر تنت آتش نگیرد) *

1824
5

شعر شهادت حضرت رقیه(این جا بمان دختر تنت آتش نگیرد) این جا بمان دختر تنت آتش نگیرد
گلهای سرخ دامنت آتش نگیرد
صحرا برای بازی ات جایی ندارد
در این بیابان خرمنت آتش نگیرد
بر روی دامن می تکانی خون دل را
از غیرتش پیراهنت آتش نگیرد
امشب سکوتی تلخ داری تا وجودم
از سوز "بابا گفتنت" آتش نگیرد
داغ عطش بر روی لبهای تو خشکید
تا چشم های روشنت آتش نگیرد
بگذار بر روی زمین بار غمت را
تا جاده بعد از رفتنت آتش نگیرد
وقتی سر آییینه ها را می بریدند
آتش گرفتم تا تنت آتش نگیرد!
شاعر:مهری مهر منش

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 05:14
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب
 اسماعیل شبرنگ

شعر شب سوم حضرت رقیه(آمدم پر بکشم بال و پرم سوخت پدر) * اسماعیل شبرنگ

102

شعر شب سوم حضرت رقیه(آمدم پر بکشم بال و پرم سوخت پدر) آمدم پر بکشم بال و پرم سوخت پدر
آمدم گریه کنم چشم ترم سوخت پدر
چقدر با تو شباهت دارم خوب ببین
مثل موی سر تو موی سرم سوخت پدر
تا که دیدم پدر دخترک شامی را
یادت افتادم و دیدم جگرم سوخت پدر
سهم من از همه ی عمر تو گردید سه سال
دلم از زندگی مختصرم سوخت پدر
خیزران تا به لب تشنه ی تو کرد سلام
کلّ دنیا همگی در نظرم سوخت پدر
زجر ملعون همه جا طول سفر زجرم داد
شعله ای زد که تمام بصرم سوخت پدر
ضربه ی سیلی نامرد کبودم کرده
ضربه ای زد که تمام اثرم سوخت پدر
ناله کردم که بیایی و مراهم ببری
آنقدر ناله زدم دور و برم سوخت پدر

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 05:16
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب
 اسماعیل شبرنگ

شعر شب سوم حضرت رقیه(شام تاریک مرا نیست به جز تو سحری) * اسماعیل شبرنگ

103

شعر شب سوم حضرت رقیه(شام تاریک مرا نیست به جز تو سحری) شام تاریک مرا نیست به جز تو سحری
بی تو من ماندم و این غائله ی در به دری
کاش می آمدی و فاصله ها کم می شد
کاش می شد که بیایی و مرا هم ببری
روز و شب منتظرم تا زِ سفر برگردی
روز و شب رفت ولی از تو نیامد خبری
از همان روز که رفتی و حرم تنها شد
به خدا گشت نصیبم همه جا خون جگری
قاصدک گفت : که بابای من از ره آمد
ناگهان چشم من افتاد به طشتی و سری...
شب ویرانه ی من با سر تو روشن شد
تو به تاریکی این شام خرابه قمری
لب خونین تو بابا دل من را خون کرد
کاش بر حال دل خسته ی من پی نبری
هرکسی آمد و از پیکر تو چیزی برد..
سهم من از همه ی پیکر تو... مختصری
مثل خیمه دل من سوخت در آن عصر عطش
تونبودی که برایم کنی آنجا

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 05:19
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

شعر شهادت حضرت رقیه(هرچند بی تو دیدم... دوران پیریم را) *

2250

شعر شهادت حضرت رقیه(هرچند بی تو دیدم... دوران پیریم را) هرچند بی تو دیدم... دوران پیریم را
از یاد بردم اما... با تو اسیریم را...
چشمی که خون گرفته مژگان خاکی اش را
واکن که سیر بینی... سیمای پیریم را...
از هر طرف که رفتم... زخمی به پبکرم خورد
ای وای اگر ببینی پای کویریم را
با تار تازیانه... با پود کعبِ نی ها
بر پیکرم تنیدند... فرش حصیریم را...
من را ببخش اگر باز... لکنت زبان گرفتم
بابا شکسته دستی... دندان شیریم را

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 05:21
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

شعر شهادت حضرت رقیه(گردید شاد این دل غمگینم ای پدر) *

1272

شعر شهادت حضرت رقیه(گردید شاد این دل غمگینم ای پدر) گردید شاد این دل غمگینم ای پدر
کامشب تو آمدی پی تسکینم ای پدر
رأس بریده تو و طشت طلا عجب
باز این چه صحنه ای ست که می بینم ای پدر
امشب به ماه و زهره و پروین چه حاجتم
هستی تو ماه و زهره و پروینم ای پدر
ویرانه گلشن من و من عندلیب آن
رخسار توست لاله و نسرینم ای پدر
بعد از گذشت واقعه تلخ کربلا
این ساعت است لحظه شیرینم ای پدر
امشب مگر تو آمده ای تا به وقت مرگ
باشی ز مهر بر سر بالینم ای پدر
ترسم که آسمان ندهد آن قدر امان
تا ساعتی کنار تو بنشینم ای پدر
اطفال شام نانِ تصدق به من دهند
گویا گمان کنند که مسکینم ای پدر
این شعر جانگداز «مؤید» قبول کن
چون باز گفته قصه دیرینم ای پدر

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 05:24
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

شعر شهادت حضرت رقیه(تمام می شوم امشب در آخر قصه) *

1301

شعر شهادت حضرت رقیه(تمام می شوم امشب در آخر قصه) تمام می شوم امشب در آخر قصه
بخواب بانوی احساس! دختر قصه!
یکی نبود و یکی بود و آن یکی هم رفت
یکی یکی همه رفتند از در قصه
ببند چشم خودت را! فقط تجسم کن!
میان شعله ی آتش سراسر قصه...
خیال کن که لبت تشنه است و از لب آب
بدون آب بیاید دل آور قصه
بده امانت شش ماهه را به دست پدر
که پر بگیرد از اینجا کبوتر قصه
**
نپرس از پدرت او هنوز هم اینجاست
نپرس از تن در خون شناور قصه
بلند شو!،و بدو! پا برهنه تا خود صبح
نخواب تا برسی سمت دیگر قصه
و گوشواره ی خود را در آر! میترسم-
پری بماند و دیو ستمگرقصه
**
بخواب! نیمه ی شب شد، خرابه هم خوابید
بخواب کودک تنها! قلندر قصه!
بگیر گوش خودت را سه ساله ی خوبم!
که پیر می ش

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 05:26
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

شعر شهادت حضرت رقیه(باز سر گشته و حيران شده­ام) *

1684

شعر شهادت حضرت رقیه(باز سر گشته و حيران شده­ام) باز سر گشته و حيران شده­ام
چه كنم سر به گريبان شده­ام
مانده ام بي سر و سامان شده­ام
شمعِ اين شامِ غريبان شده­ام
خاكِ غم سر نكنم پس چه كنم؟
گريه آخر نكنم پس چه كنم؟
پاره اي از جگرم بود كه رفت
قوتِ بال و پرم بود كه رفت
نفسم همسفرم بود كه رفت
روضه­ي آهِ حرم بود كه رفت
رفتنش پاك زمين­گيرم كرد
داغِ شرمنده گيش پيرم كرد
به رويِ آينه ام چنگ زدند
تا مي خورد به او سنگ زدند
نعره بر دخترِ دلتنگ زدند
نوحه اش را دَف و آهنگ زدند
خنده ها بر تب و تابش كردند
جگرم بود كبابش كردند
با من از كوچه­ي آشوب نگفت
همه­ي واقعه را خوب نگفت
از يهودي كه زدش چوب نگفت
با من از ساقِ لگدكوب نگفت
همگي را به حدِ كُشت زدند
چوب و سن

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 05:28
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

شعر شهادت حضرت رقیه(آهش فضای هر سحرش را گرفته است) *

1196

شعر شهادت حضرت رقیه(آهش فضای هر سحرش را گرفته است) آهش فضای هر سحرش را گرفته است
داغی تمامی جگرش را گرفته است
از کوچه ها رسیده تنش تیر می کشد
از بس که سنگ دور و برش را گرفته است
چشم انتظار دیدن گم کرده ی خود است
دیشب ز نیزه ها خبرش را گرفته است
بر حال و روز چشم نحیفش نکرد رحم
دستی نگاه مختصرش را گرفته است
جا مانده از حرارت خیمه به چهره اش
آتش کمی ز بال و پرش را گرفته است
بعد از غروب غارت غم بار خیمه ها
با آستین پاره سرش را گرفته است
خود را برای یک دو قدم راه می کشد
زینب بیا کمک، کمرش را گرفته است

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 05:31
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

شعر شهادت حضرت رقیه(ماجرایست ماجرای سرت) *

1743

شعر شهادت حضرت رقیه(ماجرایست ماجرای سرت) ماجرایست ماجرای سرت
به لبم بود روضه های سرت
همه جاپشت نیزه ی سرتو
دخترت رفت پابه پای سرت
حسرت دخترت فقط این است
سرمن بود کاش جای سرت
نیزه دارتو باهمه لج کرد
دردسرشد پدربرای سرت
لب نی، سنگ، بی هوا سیلی
هرچه آمد سرم فدای سرت
چقدر مشکل است تشخیصت
نا مرتب شده نمای سرت
چه به این روز دختر آوردی
از سر نیزه سردر آوردی
جای سالم نمانده در تن من
آه زجر آوراست ماندن من
پاره شد تا لباس من خندید
چقدر بی حیاست دشمن من
چقدر وحشیانه می انداخت
غل وزنجیر رابه گردن من
بازوی من شکست وبی حس شد
مثل عمه شده شکستن من
غیرت عمه رابه جوش آورد
به روی خاک ها نشستن من
پدرم با سر آمده یعنی
شده نزدیک وقت رفتن من
شانه ام تیر م

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 05:41
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

شعر شهادت حضرت رقیه(انیس شیون و آهِ رقیه) *

1174

شعر شهادت حضرت رقیه(انیس شیون و آهِ رقیه) انیس شیون و آهِ رقیه
شدی بر نیزه ها ماهِ رقیه
ببر با خود مرا، خیری ندارد
پس از تو عمر کوتاهِ رقیه
×××
برایش باز شد باب نجاتی
شبی لبریز غم، اما حیاتی
دگر تاب جدایی را ندارد
شده ذکر لبش «عجل وفاتی»
×××
نگاهی نیمه جان و بی رمق داشت
دو چشم خون جگرتر از شفق داشت
چه کرده خیزران با قلب دختر
اگر جان داد از داغ تو حق داشت

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 05:44
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

شعر شهادت حضرت رقیه(زخم ها خورده ام و چشم ترم می سوزد) *

1347

شعر شهادت حضرت رقیه(زخم ها خورده ام و چشم ترم می سوزد) زخم ها خورده ام و چشم ترم می سوزد
پلک زخمی شده ی چشم ترم می سوزد
خارها هم همه با دختر تو لج کردند
بی سبب نیست که پای سفرم می سوزد
ضربه از پشت که خوردم نفسم بند آمد
از همان شب به خدا این کمرم می سوزد
با عمو حرف بزن باز کند چشمانش
دل ندارم که ببینم قمرم می سوزد
وسط بازی شان دخترکان شامی
موی من بس که کشیدند سرم می سوزد
خواهشاً باز نکن صحبت بی معجریم
سر این حرف گشایی جگرم می سوزد
شاعر:مرتضی ملک محمدی

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 05:45
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

شعر شهادت حضرت رقیه(من الذي أيتمني علي صغر سني) *

4268
4

شعر شهادت حضرت رقیه(من الذي أيتمني علي صغر سني) من الذي أيتمني علي صغر سني
پايِ دختر بچه وقتي غرق تاول ميشود
پا به پايش كارواني هم معطّل ميشود
دستْ بسته، خواب هم باشد بيفتد از شتر
پهلوان باشد دچار ِ دردِ مَفصَل ميشود
غير ِ موهايِ سرم در اين سفر از دستِ شمر
خواب هم آشفته و كابوس مقتل ميشود
حق بده با دست اگر دنبالِ لبهايِ توام
بعدِ چندي تار ديدن چشم تنبل ميشود
پاره هايِ چادرم را بسكه بستم رويِ زخم
چادرم دارد به يك معجر مُبَدَل ميشود
استخوان هايم ترك دارند، فكرش را نكن
تو در آغوشم بيايي مشكلم حَل ميشود
زجر من را ميكُشد اينجا، مرا با خود ببر
ماندنم دارد براي شام مُعضَل ميشود

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 05:48
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

شعر شهادت حضرت رقیه(اي پَركشيده آسمان ها در هوايت) *

1614
-1

شعر شهادت حضرت رقیه(اي پَركشيده آسمان ها در هوايت) اي پَركشيده آسمان ها در هوايت
اي نذرهاي عمه زينب ها برايت
بابا كه آمد از سفر جانِ رقيه
چيزي نگو، عمه به قربانِ صدايت
بابا كه آمد روسري ات را سرت كن
تا گم شود رنگِ كبودِ شانه هايت
شيري ست دندانت دوباره در مي آيد
اينقدر دستت را نكش بر لثه هايت...
شاعر:علی اشتری

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 05:50
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

شعر مرثیه حضرت رقیه خاتون(آمدی و شب سیاه من) *

4711
1

شعر مرثیه حضرت رقیه خاتون(آمدی و شب سیاه من) آمدی و شب سیاه من
عاقبت مثل روز روشن شد
همه دیدند من پدر دارم
روسیاهی نصیب دشمن شد
***
از همان ساعتی که رفتی تو
خنده بر من حرام شد بابا
مثل تو در غروب روز دهم
عمر من هم تمام شد بابا
***
«وای از ضربه دوازدهم »
که شده بانی اسیری من
هست زیر سر همان گودال
همه ماجرای پیری من
***
من بمیرم چه کرده با سر تو
خنجر کند قاتلت بابا
کاش جای تو دخترت می رفت
زیر سم ستور دشمن ها
***
تا که تو روی نیزه ها رفتی
حرمت ما ز چشم ها افتاد
جای دستی زخمت بر روی
گونه های رقیه جا افتاد
***
تا که تو روی نیزه ها رفتی
چادرم پاره پاره شد بابا
فکر و ذکر تمام کوفی ها
غارت گوشواره شد بابا
***
تا که تو روی نیزه ها رفتی
دشمنانت هج

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 06:14
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

شعر شهادت حضرت رقیه(مُرد در ویرانه و ویرانه را آباد کرد) *

2310
1

شعر شهادت حضرت رقیه(مُرد در ویرانه و ویرانه را آباد کرد) مُرد در ویرانه و ویرانه را آباد کرد
دید بس بیداد و بر پا رسم عدل و داد کرد
مرگ این دُخت سه ساله شامیان و شام را
با خبر از راه حق، چون خطبۀ سجاد کرد
کس نبود در شام آگه از علی و از حسین
مکتب آل علی با مرگ خود ایجاد کرد
در دل شب شد سر شه شمع و او پروانه اش
شور عشقش سوخت هم خاکسترش بر باد رفت
بود رأس شه گل و او بلبل و آن سرخ گل
بلبل بشکسته پر را از قفس آزاد کرد
هدیه کس از بهر دختر می فرستد رأس باب؟
آل سفیان خوب اولاد علی را شاد کرد
کرد کار خون بابش، اشک آن طفل یتیم
واژگون بر فرق دشمن کاخ استبداد کرد
بهر غسلش حاجت آبی نبود غسّاله را
چون ز اشک زینب و کلثوم استمداد کرد
برد او جای کفن رخت اسیری زیر خا

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 06:18
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

شعر مدح و شهادت حضرت رقیه(من غنچۀ نشکفته بستان حسینم) *

1792
-2

شعر مدح و شهادت حضرت رقیه(من غنچۀ نشکفته بستان حسینم) من غنچۀ نشکفته بستان حسینم
من نوگل پرپر به گلستان حسینم
پژمرده گلی ریخته از گلبن زهرا
من طفل نوآموز دبستان حسینم
من کودک معصومم و مظلوم رقیه
از جسم حسینم من و وز جان حسینم
یک آه جگر سوز ز سوز دل زینب
یک قطرۀ اشک از بُن مژگان حسینم
من گنج نهان در دل ویرانۀ شامم
من شمع شب افروز شبستان حسینم
آن شب که به دیدار من آمد به خرابه
وقتی پدرم دید پریشان حسینم
همراه سر خویش مرا پای به پا بود
تا جنّت فردوس به دامان حسینم
جان بر سر سودای غمش دادم و شادم
کامروز حسین از من و من زانِ حسینم
قربانی حق شد پدرم شاه شهیدان
فخر من از آن ست که قربان حسینم
روشن کن این شام سیاهم که شعاعی
از روی چو خورشید درخشان حسینم
ب

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 06:20
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

شعر شهادت حضرت رقیه(به دامنم ببرد رشک، آسمان بابا!) *

1310

شعر شهادت حضرت رقیه(به دامنم ببرد رشک، آسمان بابا!) به دامنم ببرد رشک، آسمان بابا!
به ماه تا که تو را می دهم نشان بابا!
تو بعد نیزه و طشت و تنور و خورجین ها
شدی به کودک ویرانه میهمان بابا!
کلافه کرده مرا این خرابۀ تاریک
کلافه کرده مرا درد استخوان بابا!
هراس دارم از این کوچه های نامحرم
ز بس که طعنه شنیدم از این و آن بابا!
خرابه تکیه و منبر شده است دامانم
گلوی تشنه و زخم تو روضه خوان بابا!
تو زخم روی لبت خورد و من سر جگرم
ز بس که زد به لبت چوب خیزران بابا!
تو را به گودی مقتل کشیده اند و مرا
کسی به سمت خرابه کشان کشان بابا!
کشید زلف تو را مشت شمر در گودال
کشید موی مرا دست ساربان بابا!

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 06:21
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

شعر شهادت حضرت رقیه(آمدی با رأس خونین ای پدر) *

1283

شعر شهادت حضرت رقیه(آمدی با رأس خونین ای پدر) آمدی با رأس خونین ای پدر
لاله ای در دست گلچین ای پدر
خیر مقدم دیدن ماه رُخت
بر دلم بخشیده تسکین ای پدر
می شود با چلچراغ اشک من
امشب این ویرانه تزیین ای پدر
اشک سرخ و چهره زرد، و تن سیاه
سفره ام گردیده رنگین ای پدر
از غمت هر شب نخفتم تا سحر
شاهد من بود پروین ای پدر
من گل نشکفته، پرپر گشته ام
وای از بیداد گلچین ای پدر
هر چه تلخی دیده ام از راه شام
شور عشقت کرده شیرین ای پدر
رونمای روی تو جان می دهم
چون مرا نَبْوَد به از این، ای پدر
شاعر:علی انسانی

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 06:23
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

شعر شهادت حضرت رقیه(آمدی بابا، ببین مشتاق دیدارم هنوز) *

1656
1

شعر شهادت حضرت رقیه(آمدی بابا، ببین مشتاق دیدارم هنوز) آمدی بابا، ببین مشتاق دیدارم هنوز
خلق خوابیدند و من از هجر بیدارم هنوز
بارها جان دادم از هجرت وفایم را ببین
باز در هنگام وصلت جان به لب دارم هنوز
شمر، سیلی بر رخم زد تا نگویم نام تو
لیک باشد نام نیکوی تو گفتارم هنوز
یکشب از اشتر فتادم بس که زجرم زجر داد
مدتی زین ماجرا بگذشته بیمارم هنوز
عمه ام زینب ز مادر مهربانتر با منست
می دهد شب ها تسلّی بر دل زارم هنوز
گر چه از بی طاقتی بنشسته می خواند نماز
با چنین احوال می باشد پرستارم هنوز
گل چو شد روئیده دیگر همنشین خار نیست
من شدم پرپر ولی آزرده از خارم هنوز
این شنیدم تشنه لب رفتی سفر بابا ببین
آب دارم بر تو در چشم گهر بارم هنوز
«سازگارا» فخر کن، برگوی

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 06:24
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب
 محمد فردوسی

شهادت حضرت رقیه - (آن قدَر آه کشیدم جگرم زخم شده) * محمد فردوسی

2005

شهادت حضرت رقیه - (آن قدَر آه کشیدم جگرم زخم شده) آن قدَر آه کشیدم جگرم زخم شده
چِقَدَر گریه؟! دگر چشم ترم زخم شده
زخم لب های تو نگذاشت که بوسه بزنم
علّتش چیست؟ چرا ای پدرم زخم شده؟!
وجه تشبیه من و تو چه قدر بسیار است!
هر کجای بدنم می نگرم زخم شده
قصّه ی ناقه و آن نیمه ی شب یادت هست؟
به زمین خوردم و دیدی کمرم زخم شده
جان زهرا به موی سوخته ام دقّت کن
جای این چند موی مختصرم زخم شده
جز تو با هیچ کسی حرف خصوصی نزدم
سینه ای که شده هر جا سپرم زخم شده
زجر هم مثل مغیره چه قدَر بد می زد!
زیر شلّاق و لگد بال و پرم زخم شده

شاعر: محمد فردوسی

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 06:26
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

شعر شهادت حضرت رقیه(خورشید به خون نشسته و ای وای اگر شب برسه) *

1714
2

شعر شهادت حضرت رقیه(خورشید به خون نشسته و ای وای اگر شب برسه) خورشید به خون نشسته و ای وای اگر شب برسه
نوبت آوارگی و غربت زینب برسه
کوفه ببین مهموناتو زار و زمین گیر میارن
چه رسمیه که مهمونو تو غل و زنجیر میارن
بگو مگه برای دل راهی به غیر ناله هست
وقتی میون اسرا یه دختر سه ساله هست
یه دختر سه ساله که نشسته رو خاک زمین
خون داره گریه می کنه با دوتا چشم نازنین
همش می گه به عمه که من بی بابا خواب نمی خوام
فقط بگو عموم بیاد من که دیگه آب نمی خوام
سرو می گیره تو بغل میزاره روی زانو هاش
با سرِ خونیِ باباش حرف می زنه یواش یواش
سلام بابای خشگلم الهی قربونت برم
من گریه کردم اما تو دست نکشیدی رو سرم
یه عمر رو زانوهای تو نشسته بودم نازنین
واسه یه دفعه هم شده تو روی

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 06:28
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

شعر شهادت حضرت رقیه(باید برای خود بصری دست و پا کنم) *

1470

شعر شهادت حضرت رقیه(باید برای خود بصری دست و پا کنم) باید برای خود بصری دست و پا کنم
بر دیدنت ره نظری دست و پا کنم
یک ذرّه بود و آن هم از آن حادثات ریخت
باید برای خود جگری دست و پا کنم
با سنگ های ریز و درشت زمین نشد
تا جای خواب مختصری دست و پا کنم
گفتی که شام وصل چو مویت بلند باد
باید موی بلندتری دست و پا کنم
بیعت نکرده بود به دستم حنا هنوز
شد قسمتم ز خون اثری دست و پا کنم
چون رنگ روی خود بپرم تا سر فلک
مثل عمو چو بال و پری دست و پا کنم
پیراهنی بس است برای مسافرت
بی معنی است دردسری دست و پا کنم

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 06:30
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

شعر شهادت حضرت رقیه(پهلوانش را نگاهی کرد قدری جان گرفت) *

1302

شعر شهادت حضرت رقیه(پهلوانش را نگاهی کرد قدری جان گرفت) پهلوانش را نگاهی کرد قدری جان گرفت
رفت بالای سر ماه حرم قرآن گرفت
غصه می نوشید از لب های گلدان ها ولی
تا عمو را دید ...دیگر غصه اش پایان گرفت
آب ...بابا...مشق هایش را عمو بوسید و رفت
دفتر پیشانیش بوی گل و ریحان گرفت
رفت اما...برنگشت آخر... نفهمید او چه شد ؟؟!!
تیر بر چشم عمو می خورد یا طوفان گرفت
با خودش می گفت حتما خواب میبیند ولی
گریه های عمه اش را دید اطمینان گرفت...
نیمه شب ... بغضش شکست و چشم خود را باز کرد
یک نفر با تشت آمد ناگهان باران گرفت

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 06:32
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

شعر شهادت حضرت رقیه(چه مِی بود اینکه در پیمانه کردی؟) *

6132
11

شعر شهادت حضرت رقیه(چه مِی بود اینکه در پیمانه کردی؟) چه مِی بود اینکه در پیمانه کردی؟
که عالم را از آن دیوانه کردی
نمی دانم چه کردی کز غم خود
جهان را تا ابد غمخانه کردی
گرفتی دین و دادی هستی خویش
حقیقت همّتی مردانه کردی
سراپا سوختی چون شمع خود را
چه جان ها گرد خود پروانه کردی
نه تنها سوختی از آشنا جان
که هم خون در دل بیگانه کردی
نهان از خویشتن یکدانه گوهر
به شهر شام در ویرانه کردی
یزید شوم را تا حشر رسوا
ز شرح حال آن دردانه کردی
شاعر:محمد حسین صغیر اصفهانی

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 06:34
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

شعر شهادت حضرت رقیه(ای کاش اشک دیدۀ من بسترم نبود) *

3810
6

شعر شهادت حضرت رقیه(ای کاش اشک دیدۀ من بسترم نبود) ای کاش اشک دیدۀ من بسترم نبود
می سوختم چو شمعی و خاکسترم نبود
بود اول مصیبت من غصۀ فراق
دردا که داغ هجر غم آخرم نبود
ای ماه من، به کلبۀ احزان خوش آمدی
بی روی تو فروغ به چشم ترم نبود
خون جگر به خوان پذیرایی من است
شرمنده ام که سفرۀ رنگین ترم نبود
ای روشن از جمال تو صبح امید من
در کودکی یتیم شدن باورم نبود
منزل به منزل آمدم امّا هزار حیف
در راه شام سایۀ تو بر سرم نبود
شد خورد استخوان من از تازیانه چون
تاب تحمل این همه در پیکرم نبود
ناز مرا به ضربت سیلی کشید خصم
بابا گمان نبر که نوازشگرم نبود
تا زنده ام، به جان تو مدیون زینبم
جز او کسی به فکر من و خواهرم نبود
افتادم آن شبی که ز ناقه به روی خاک
از

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 06:35
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

شعر شهادت حضرت رقیه(دیشب مه من، دلبر و دلدارِ که بودی) *

4393
5

شعر شهادت حضرت رقیه(دیشب مه من، دلبر و دلدارِ که بودی) دیشب مه من، دلبر و دلدارِ که بودی
من فکر تو بودم، تو گرفتار که بودی
در خواب تو را دیدم و بیدار شدم لیک
ای دلبر گم گشته تو بیدار که بودی
در طشت طلا دیده ات آن سو نگران بود
آرامِ دل من، پی دیدار که بودی
پیش نظرت گشت عدو مشتریِ من
ای یوسف زهرا، تو خریدار که بودی
برگو به من از خواندن آن آیۀ قرآن
در نقشۀ بر هم زدن کار که بودی
ویرانه شده منزل ما خاک نشینان
ای جان جهان گنج گهربار که بودی
پروانه صفت گرد سرت گردم و سوزم
تا فاش شود شمع شب تار که بودی
زود از بر من رفتی و ناگفته بسی ماند
جز ما تو مگر محرم اسرار که بودی
شاعر:سید جواد مظلوم پور

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 06:39
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

شعر شهادت حضرت رقیه(بیت الاحزان مرا امشب صفا دادی پدر) *

2084
2

شعر شهادت حضرت رقیه(بیت الاحزان مرا امشب صفا دادی پدر) بیت الاحزان مرا امشب صفا دادی پدر
با وصال خویش قلبم را شفا دادی پدر
زآتش هجران تو یک شب نه هر شب سوختم
خوش به من در کودکی درس وفا دادی پدر
خواستم تا در مدینه وصل ما حاصل شود
حاجتم را گوشۀ ویرانسرا دادی پدر
در منای عشق رفتی یا به قربانگاه خون
جان خود را در ره جانان کجا دادی پدر
بر عزاداران خود امشب به ویران سر زدی
اجر نیکویی به این صاحب عزا دادی پدر
من در آغوش تو هر شب داشتم جا مرحباً
خویش را امشب به دامانم تو جا دادی پدر
همره خود بر مرا، تا اهل عالم بنگرند
دخترت را نیز در راه خدا دادی، پدر
نظم میثم بُرد دل از دوستان و شیعیان
کز کرم او را تو طبع دلربا دادی، پدر
شاعر:غلامرضا سازگار

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 06:40
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

شعر شهادت حضرت رقیه(درون دشت شقایق قناریم بابا) *

1245

شعر شهادت حضرت رقیه(درون دشت شقایق قناریم بابا) درون دشت شقایق قناریم بابا
نظر نما تو بر این بی قراریم بابا
حکایتی است فراق و ندیدن یوسف
شبانه روز در این سوگواریم بابا
خوش آمدی به سر سفره ی یتیمانه
خجا لتم به برت از نداریم بابا
رمق نبود که جارو زنم در این ویران
ببخش برمن این خانه داریم بابا
تمام دخترکان محله ی شامی
زدند خنده بر این اشک و زاریم بابا
خدا گواه ، عمه گواه ، این خرابه هم شاهد
ز دست زجر حرامی فراریم بابا
ز بس که موی مرا کشیده بی تابم
ببوس زخم سر لاله کاریم بابا
به جان عمه ی مظلومه ام نمی مانم
بیا ببین که منم جز این یتیمانم

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 06:46
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب
راهنمای علائم موجود در فهرست:
عدد کنار این علامت نشانگر تعداد کاربرانی ست که این مطلب را پسندیده و به دفترچه شعر خود افزوده اند
عدد کنار این علائم نشانگر میزان محبوبیت شعر یا سبک از نظر کاربران می باشد
اشعار ویژه در سایت برای کاربران قابل دسترس نیست و فقط از طریق خرید اپلیکیشن مورد نظر این اشعار در داخل اپلیکیشن اندرویدی قابل رویت خواهند بود
این علامت نشانگر تعداد کلیک یا بازدید این مطلب توسط کاربران در سایت یا اپلیکیشن می باشد