شهادت حضرت رقیه

مرتب سازی براساس

شعر شهادت حضرت رقیه(دلــم بــهـــانـــه روی تــو را گـرفــتـــه بـیــا) *

1303

شعر شهادت حضرت رقیه(دلــم بــهـــانـــه روی تــو را گـرفــتـــه بـیــا) دلــم بــهـــانـــه روی تــو را گـرفــتـــه بـیــا
بـس اسـت دوریِ مــان ای پــدر بـیــا دیگــر
رقـیــه دخـتـــر نــازت مـگـــر نــبـــودم مــن
دلــم گــرفــت مــرا هـــم بــبـــر بـیــا دیگــر
نمـانـــد چهـــره بـرایــم مـگـــر نمی دانـی
کـه دست های بزرگ و زخـیــم یعنـی چــه
مـرا زدنــد چـو آنــان که بی کـس و کـارنــد
مگــر یـتـیــم شـدم مــن یتـیــم یعنـی چــه
گـمــان دخـتــرت ایـن بـــود وقــت آمـدنــت
دو دســت حـلقـــه کنــم دور گـردنــت ، اما
تـو آمـدی و گمـانـم شـد حسـرتـی بــر دل
بـخـــواب دلـبــــر زهــرا بـه دامـــنـــم بــابــا
بـزن تـو بـوسـه بـه رویــم فـقـط کمـی آرام
چــرا کـه خــو

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 06:44
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب
فروشگاه پرچم

شعر شهادت حضرت رقیه(گل بود و جز به شبنم اشکش وضو نداشت) *

1520
1

شعر شهادت حضرت رقیه(گل بود و جز به شبنم اشکش وضو نداشت) گل بود و جز به شبنم اشکش وضو نداشت
جز روی باغبان دل شب آرزو نداشت
رخساره اش حکایت بازار شام بود
با آن لباس حاجت راز مگو نداشت
آنجا اگر جه نان تصدق حرام بود
از بس گرسنه خفت ، دگر رنگ و رو نداشت
در زیر تازیانه امانش بریده بود
میخواست ناله ای کند اما عمو نداشت
کار از حنا و شانه کشیدن گذشته بود
گویی به زیر معجر صد پاره مو نداشت
آن پا که زخم آبله اش سر گشوده بود
چون پای عمه اش رمق جستجو نداشت

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 06:48
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

شعر شهادت حضرت رقیه(ازنیمه ،شب گذشته وخوابش نبرده بود) *

1388
1

شعر شهادت حضرت رقیه(ازنیمه ،شب گذشته وخوابش نبرده بود) ازنیمه ،شب گذشته وخوابش نبرده بود
طفل سه ساله ای که دگرسالخورده بود
درگوشه ي خرابه ،به جای ستاره ها
تا صبح ،زخم های تنش راشمرده بود
ازضعف ،نای پاشدن ازجای خود نداشت
آخر سه روز بود که چیزی نخورده بود
با دست های کوچکش آرام و بی صدا
از فرط درد ،بازوی خود را فشرده بود
این نیمه جان مانده هم از لطف زینب است
ورنه هزار مرتبه ،در راه مرده بود
....
پیش از طلوع ،بانوی گوهرشناس شهر
آن گنج را به دست خرابه سپرده بود
شاعر:محسن عرب خالقی

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 06:49
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

شعر شهادت حضرت رقیه(ميان كوچه به زحمت به عمه اش مي گفت) *

1466

شعر شهادت حضرت رقیه(ميان كوچه به زحمت به عمه اش مي گفت) ميان كوچه به زحمت به عمه اش مي گفت
چقدر بوي غذا بينِ شام پيچيده
كمي مواظب من باش بينِ نا مَحرم
چه حرف ها كه در اين ازدحام پيچيده
**
براي شانه ي سُرخش لباس سنگين است
عجيب زخمِ تنش بينِ روز مي سوزد
براي بردنِ يك گوشواره دعوا شد
هنوز لاله ي گوشش هنوز مي سوزد
**
چقدر مردمِ اين شهر اهلِ خيراتند
گرفته است سرش را كه بيشتر نزنند
حواسِ عمه شده جمع زير پا نرود
ميان كوچه نماند ز پشتِ سر نزنند
**
محله هاي يهودي ز خارها پُر بود
كه زخمِ آبله در زيرِ پاي او مي سوخت
تمامِ روز ز سر شعله را جدا مي كرد
تمامِ شب نوكِ انگشت هاي او مي سوخت
*
كشيد دست خودش را به زخمِ گوشش گفت
به دخترانِ سنان گوشواره مي آيد
ميانِ باز

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 06:55
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

شعر شهادت حضرت رقیه(سخن آغاز کنم از دهنم یا گوشم؟) *

8032
14

شعر شهادت حضرت رقیه(سخن آغاز کنم از دهنم یا گوشم؟) سخن آغاز کنم از دهنم یا گوشم؟
که در اینجا دهنم زخم شد آنجا گوشم
چار انگشت که مردانه و نامحرم بود
پلی از درد زده از دهنم تا گوشم
نبض دارد همه ی صورتم از کثرت درد
شده از شدّت خون قلب من امّا گوشم
پای تا سر همه از شوق تو چشمم امّا
به نسیم سر زلف تو سراپا گوشم
پس به دنبال تو از شانه به پایین، پایم
بعد از آن ضربه هم از چانه به بالا... گوشم
شده حسّاس تر از پیش به گرما چشمم
شده حسّاس تر از قبل به سرما گوشم
وای بابا دهنم، دستم، چشمم، مویم
وای بابا بابا بابا بابا گوشم...
ارث پهلوی شکسته که رسیده ست به تو
من هم انگار که رفته ست به زهرا گوشم
شاعر:مهدی رحیمی

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 06:57
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

شعر شهادت حضرت رقیه(گرچه گرفت هجر تو صبر و توان من) *

1877
1

شعر شهادت حضرت رقیه(گرچه گرفت هجر تو صبر و توان من) گرچه گرفت هجر تو صبر و توان من
روح دوباره داده وصالت به جان من
هرچه مرا به خاطر تو بیشتر زدند
نامت مگر فتاد ز روی لبان من؟
چندین شب است اینکه سرم درد میکند
از بس کشیده اند پدر گیسوان من
دندان من شکست... به عمه نگفته ام
وقتی که خورد دست کسی بر دهان من
بیت الحرام من چقدَر سنگ خورده ای
باشد مرمت تو فقط در توان من
پهلو چو ضربه دید نفس حبس میشود
بیخود نشد بریده بریده بیان من
سنگی که خورد بر سر تو بر رُخم نشست
رنگ همین بام تو و آسمان من
یک یک تمام زخم تنم را شمرده ام
امشب چه پر ستاره بود کهکشان من
از آن شبی که از سر ناقه فتاده ام
احساس میکنم که شکست استخوان من

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 07:04
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

شعر شهادت حضرت رقیه(بالای ناقه موی مرا باد میکشید) *

6698
8

شعر شهادت حضرت رقیه(بالای ناقه موی مرا باد میکشید) بالای ناقه موی مرا باد میکشید
پائین ناقه چکمه سرم داد میکشید
بالای ناقه غصه ی روبنده داشتم
پائین ناقه عمه ی شرمنده داشتم
بالای ناقه زلف گره خورده داشتم
پائین ناقه چادر آزرده داشتم
بالای ناقه اشک علمدار دیده ام
پائین ناقه دشت پر از خار دیده ام
بالای ناقه غربت گودال دیده ام
پائین ناقه گریه ی خلخال دیده ام
بالای ناقه مقنعه ی پاره داشتم
پائین ناقه تاول آواره داشتم
بالای ناقه کار به تحقیر میکشید
پائین ناقه پهلوی من تیر میکشید
بالای ناقه گرد سرت شاپرک شدم
پائین ناقه نقشه ی راه فدک شدم
بالای ناقه بخت بد آورده داشتم
پائین ناقه چشم ورم کرده داشتم
بالای ناقه خون جگری بود و کعب نی
پائین ناقه در به دری بو

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 06:59
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

شعر مدح حضرت رقیه(حق خواسته که دست عطا داشته باشی) *

2683
7

شعر مدح حضرت رقیه(حق خواسته که دست عطا داشته باشی) حق خواسته که دست عطا داشته باشی
بالا بنشینی و گدا داشته باشی
والله که حق است که در جمع بزرگان
بالای سر عمّه تو جا دا شته باشی
رزّاقی و روزی خور این سفره دوعالم
ای کاش برایم تو غذا داشته باشی
تو جمع صفاتی تو خودت جلوه ذاتی
باید حرمی نزد خدا داشته باشی
از آن همه شهزاده ی ارباب تو باید
مخصوص خودت صحن و سرا داشته باشی
صد مریم و حوا به درت سجده نمایند
گر قصد کنی که خاک پا داشته باشی
گر قصد کنی نیل شکافی به نگاهی
محتاج نباشی که عصا داشته باشی
تو فاتح شامی سزد آن کس که مقامت
فرمانده ی کل قوا داشته باشی
بد نیست که در اریکه سلطنت خود
تو چند غلام رو سیه داشته باشی
پیغمبر عشاق حسینی و عجب نیست
صد تازه مس

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 07:24
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

شعر شهادت حضرت رقیه(هر چند دل شكسته و هر چند بی پر است) *

1324
2

شعر شهادت حضرت رقیه(هر چند دل شكسته و هر چند بی پر است) هر چند دل شكسته و هر چند بی پر است
اما هنوز مثل همیشه كبوتر است
گر پای نیزه از حركت ایستاده بود
از شدت علاقۀ بابا به دختر است
زهراتر از همیشه به سجاده آمده
اندازۀ قدش، چقدر گریه آور است
این زخم های روی سرش روی پیكرش
با زخم های شهر مدینه برابر است
او بیشتر بهانه‌ی بابا گرفته است
پس عمرش از تمامی این قوم كمتر است
این لاله‌ای كه بر سر مویش گره زدند
سوغات كوفه است به جای گل سر است
فردا نماز صبح – بدون رقیه است
فردا كه بام مأذنه ها بی كبوتر است
شاعر:علی اکبر لطیفیان

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 07:30
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

مرثیه حضرت رقیه(فداي آبله هايت، رقيه گريه نکن) *

2018
3

مرثیه حضرت رقیه(فداي آبله هايت، رقيه گريه نکن) فداي آبله هايت، رقيه گريه نکن
فداي تاول پايت، رقيه گريه نکن
تمام شد غمت اي دخترک که در دل شب
خدا نموده عنايت، رقيه گريه نکن
در اين خرابه، در اين شام تيره مهماني
رسيده است برايت، رقيه گريه نکن
سري بريده به ديدارت آمده ست امشب
اثر نمود دعايت، رقيه گريه نکن
ببند بار سفر را که با پدر بروي
به سوي کوي خدايت، رقيه گريه نکن
به آسمان نگر آنجا که مادرت زهرا
زند به گريه صدايت، رقيه گريه نکن
شده ست پنج صفر روز عيد قربانت
خرابه گشته منايت، رقيه گريه نکن

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 07:32
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

شعر شهادت حضرت رقیه(گوش کن تا دردهایم را بگویم بیشتر) *

1401

شعر شهادت حضرت رقیه(گوش کن تا دردهایم را بگویم بیشتر) گوش کن تا دردهایم را بگویم بیشتر
گیسوان غرق خونت را ببویم بیشتر
در بیابان بودم و ترسیده بودم بارها
هر قدر از پشت سر ، از روبرویم بیشتر
هر قدر از دست تازیانه اش کردم فرار
آن سیاهی باز می آمد ، به سویم بیشتر
هر چه کمتر گریه کردم هرچه کمتر گم شدم
هی تبسم کرد و زد سیلی به رویم بیشتر
من به خود گفتم می آید بچه ها گفتند نه
ریخت از عباس آنجا آبرویم بیشتر
بعد از آن روزی که من از قافله جا ماندم
عمه دقت میکند هر شب به مویم بیشتر
شاعر:مهدی رحیمی

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 07:45
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

نوحه حضرت رقیه(شب است و خورشيد و خرابه و من) *

1874
3

نوحه حضرت رقیه(شب است و خورشيد و خرابه و من) شب است و خورشيد و خرابه و من
سـرِ پـدر گرفتـه‌ام بــه دامــن
من و دو چشم پرستاره تو و گلوي پاره پاره
يا ابتا آجرک الله
*****
ماه به خاکستر نشسته بابا
پيشاني‌ات چرا شکسته بابا
سر تو را به بر بگيرم دعا کن اي پدر بميرم
يا ابتا آجرک الله
*****
در خير مقدم اشک و ناله دارم
از زلف خون گرفته لاله دارم
من که هماي بام عرشم خاک خرابه شده فرشم
يا ابتا آجرک الله
*****
من روضه خوان کوچک حسينم
طفلـم و ليکـن کـودک حسينم
اينجا حسينيه شام است برلب من خنده حرام است
يا ابتا آجرک الله
*****
اگر چه مـا را لحظه‌اي امان نيست
قرآن بخوان اينجا که خيزران نيست
قرآن بخوان تا بزنم من بوسه به‌جاي چوب دشمن
يا ابتا آجرک الله

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 07:34
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

شعر شهادت حضرت رقیه(عمه از اتفاق بدي زجر ميكشد) *

1848

شعر شهادت حضرت رقیه(عمه از اتفاق بدي زجر ميكشد) عمه از اتفاق بدي زجر ميكشد
از غُصه هاي بي عددي زجر ميكشد
وقت اذان به يادِ تو كه بر سر ِ علي
فرياد ميزدي ولدي زجر ميكشد
دارد هنوز پهلوي دردانه ات پدر
از بعدِ خوردن لگدي زجر ميكشد
ما زجر ميكشيم ز بس زجر ميزند
موي مرا تو شانه زدي زجر ميكشد
از تازيانه خوردن ما عمه زخمي است
يعني به جا مردن ما عمه زخمي است

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 12:09
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

شعر شهادت حضرت رقیه(ماجرایست ماجرای سرت) * مسعود اصلاني

3444
8

شعر شهادت حضرت رقیه(ماجرایست ماجرای سرت) ماجرایست ماجرای سرت
به لبم بود روضه های سرت
همه جا پشت نیزه ی سر تو
دخترت رفت پا به پای سرت
حسرت دخترت فقط این است
سر من بود کاش جای سرت
نیزه دار تو با همه لج کرد
دردسر شد پدر برای سرت
ب نی، سنگ، بی هوا سیلی
هر چه آمد سرم فدای سرت
چقدر مشکل است تشخیصت
نامرتب شده نمای سرت
چه به این روز دختر آوردی
از سر نیزه سر در آوردی
جای سالم نمانده در تن من
آه زجر آور است ماندن من
پاره شد تا لباس من خندید
چقدر بی حیاست دشمن من
چقدر وحشیانه می انداخت
غل و زنجیر را به گردن من
بازوی من شکست و بی حس شد
مثل عمه شده شکستن من
غیرت عمه را به جوش آورد
به روی خاک ها نشستن من
پدرم با سر آمده یعنی
شده نزدیک وقت رفتن من

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 07:35
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

غزل شهادت حضرت رقیه(کوه هم جای تو مي بود، فرو می افتاد) *

1306

غزل شهادت حضرت رقیه(کوه هم جای تو مي بود، فرو می افتاد) کوه هم جای تو مي بود، فرو می افتاد
مثل افتادن ناگاه سبو، می افتاد
جای چشم تو که چون رود به هر سو می ریخت
چشم خورشید اگر بود ز سو می افتاد
فکر صد فاجعه در ذهن زمین می چرخید
وَ زمان؛ باز در اندیشه ی شومی افتاد
نونهال از عطش و داغ به خود می پیچید
داس می آمد و گلبرگ از او می افتاد
بانگ بابا که - کسی نیست مرا...؟! - بر می خاست
عمّه در ناله و افغان و عمو می افتاد
چه کشیدی تو در آن دشت، خدا می داند
چشم هایت که بر آن زخم گلو می افتاد
داغ آن باغ خزان دیده چنان بود که آه -
سرو هم جای تو می بود فرو می افتاد
آسمان بار امانت نتوانست کشید
از خجالت عرقش بر تن آن دشت چکید.
شاعر:سید اکبر سلیمانی

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 12:16
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

شعر شهادت حضرت رقیه(مردم كوفه منتظر بودند) *

1323

شعر شهادت حضرت رقیه(مردم كوفه منتظر بودند) مردم كوفه منتظر بودند
دست هاشان پر از تهاجم سنگ
كاروانی اسیر می آمد
سخت آشفته از كشاكش جنگ
كاروان خسته، كاروان زخمی
كاروان از غروب بر می گشت
مردها روی نیزه و زن ها
چشمشان لحظه لحظه تر می گشت
كاروان اندك اندك آمد پیش
ساربان خسته ناقه ها عریان
بغض سر خورده در گلو می خواست
كه ببارد غریب چون باران
آسمان از غبار پر می شد
كوفه در كوچه هاش گل می زد
كوفه كِل می كشید و می خندید
مردی آن سو ترك دهل می زد
این یكی سنگ و آن یكی با چوب
این یكی شاد و دیگری خوشحال
هر كسی هر چه داشت می انداخت
تا بریزد ز كودكان پر و بال
كودكانی ز نسل یاس سپید
یادگاران آب و آیینه
وارثان همیشه ی سیلی
داغداران میخ در سینه
دستشان خس

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 12:04
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

مرثیه حضرت رقیه(با کاروان نیزه سفر می کتم پدر) *

1548

مرثیه حضرت رقیه(با کاروان نیزه سفر می کتم پدر) با کاروان نیزه سفر می کتم پدر
با طعنه های حرمله سر می کنم پدر
مانند خواهران خودم روی ناقه ها
در پیش سنگ سینه سپر می کنم پدر
از کوچه ی نگاه وقیح یهودیان
با یک لباس پاره گذر می کنم پدر
حالا برو به قصر، ولی نیمه شب تو را
با گریه های خویش خبر می کنم پدر
این گریه جای خطبه ی کوبنده ی من است
من هم شبیه عمّه خطر می کنم پدر
با دیدن جراحت پیشانی ات دگر
از فکر بوسه صرف نظر می کنم پدر
شام سیاه زندگی ام را بدون تو
خورشید روی نیزه سحر می کنم پدر
امشب اگر که بوسه نگیرم من از لبت
در این قمار عشق ضرر می کنم پدر
شاعر:وحید قاسمی

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 12:29
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

شعر حضرت رقیه(عوض آنکه نهم سر به بر بابایم) *

1703
1

شعر حضرت رقیه(عوض آنکه نهم سر به بر بابایم) عوض آنکه نهم سر به بر بابایم
آمده در برم ای عمه، سر بابایم
با نگاهی به سر و وضع پدر فهمیدم
که چرا طول کشیده سفر بابایم
جان زهرا قسمت می دهم ای عمه بگو
خون چرا می چکد از چشم تر بابایم ؟
چشم و ابرو و دهان و لب او زخم شده
چه بلاهاست که آمد به سر بابایم ؟
عمه باید ز اباالفضل بپرسم چه شده
چون عمو بوده فقط دوروبر بابایم
از خودم میل ندارم که بگویم سخنی
ترسم این است بسوزد جگر بابایم
هوس نان و غذا کرده دلم از بس که
عطر نان می دهد این موی سر بابایم
شاعر:محسن مهدوی

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 12:31
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

شعر شهادت حضرت رقیه(گل سر نیست ولی موی سرم هست هنوز) *

1283
1

شعر شهادت حضرت رقیه(گل سر نیست ولی موی سرم هست هنوز) گل سر نیست ولی موی سرم هست هنوز
تن من آب شد اما اثرم هست هنوز
جای سیلی زروی گونه من پاک نشد!
ردشلاق بروی کمرم هست هنوز
می توانم بخداباتو بیایم بابا
جان زهرا کمی ازبال وپرم هست هنوز
گفتم ای دختر شامی برو وطعنه نزن
سایه رحمت بابا به سرم هست هنوز
منکه از حرمله وزجر نخواهم ترسید
دختر فاطمه هستم جگرم هست هنوز
گفت که می زنمت اسم پدرراببری
گفتم ای زجر بزن چون سپرم هست هنوز
همه دم ناز کشیدو به دلم تسکین داد
جای شکر است که عمه به برم هست هنوز
بازمین خوردن من دیده خود می بندد
شرم در چهره ساقی حرم هست هنوز
خاطرت هست که قنداق علی خونی بود؟
همه خاطره ها در نظرم هست هنوز
غصه معجر من رانخوری بابا جان
پاره شد

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 12:36
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

اشعار شهادت حضرت رقیه (س) -( ای دختر سه ساله¬ی من، نازنین من ) * احمد حسین پور علوی

19

اشعار شهادت حضرت رقیه (س) -( ای دختر سه ساله¬ی من، نازنین من ) ای دختر سه ساله¬ی من، نازنین من
ای یادگار سوخته سرزمین من
دستی نبود تا که نوازش کنم تو را
وقتی که در خرابه شدی همنشین من
دیدی چگونه لشگر دشمن نشسته بود
یا در کمین گوش تو یا در کمین من
دیدی سرم جدا شده و پیکرم رهاست
دور از هم است فاصله « حاء » و « سین » من
عمع هنوز پشت سرت ایستاده است
این خواهر شکسته مرد آفرین من
ای کهکشان شیری چشم تو دلنواز
خورشید من ستاره من مه جبین من
جبریل هم ملازم پا در رکاب توست
ای بر رکاب سرخ شهادت نگین من

  • دوشنبه
  • 5
  • آبان
  • 1393
  • ساعت
  • 07:52
  • نوشته شده توسط
  • محمد
ادامه مطلب

شعر شهادت حضرت رقیه(شكوهی در میان دختران داشت) *

2279

شعر شهادت حضرت رقیه(شكوهی در میان دختران داشت) شكوهی در میان دختران داشت
سری بالاتر از هفت آسمان داشت
اگر چه سن و سالش غنچه می زد
ولی گل بود و قلبی مهربان داشت
میان هق هق و لالایی و اشك
دو تا چشم سیاه روضه خوان داشت
نه یار و یاوری نه هم زبانی
نه هم بازی میان كودكان داشت
سر بازار شام و كوچه هایش
نه از سیلی نه از طعنه امان داشت
دقیقاً شكل زهرا راه می رفت
سه سالش بود درد استخوان داشت
به جای زینت مو یا گل سر
فقط خون لخته ای بر گیسوان داشت
نشسته خار خشكی در كف پاش
نشان كعب نی بر بازوان داشت
به لطف آن همه مهمان نوازی
كبودی روی برگ زعفران داشت
همین كه لب ز لب برداشت دق كرد
ز بس لب جای چوب خیزران داشت
تنی ترد و شكسته مثل شیشه
كه یك خط در میانش ارغ

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 12:41
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

شعرشهادت حضرت رقیه(دختری را پدری کو به دلارائی تو) *

1375

شعرشهادت حضرت رقیه(دختری را پدری کو به دلارائی تو) دختری را پدری کو به دلارائی تو
روح من تازه شد از لعل مسیحائی تو
بی تو در طیِ سفر خوب نخوابیدم من
به دلم بود پدر حسرت لالائی تو
چشم خود را بگشا تا که بسنجیم به هم
دیدِ من کم شده یا قوّت بینائی تو
شبی آمد که به ما سر بزند دختر شام
ذکر خیر تو شد و صحبت آقائی تو
بس که از مِهر و وفای تو برایش گفتم
مات و مبهوت شد از شیوه ی بابائی تو
با وفا بوده خدا خیر به راهب بدهد
شستشو داده دو چندان شده زیبائی تو
(بی وفا بوده عجب خیر نبیند خولی
خاک پاشیده به آئینه ی زهرائی تو)...۱
چوب افتاده به جان لب تو حیرانم
میزبان با چه نموده است پذیرائی تو
لب پائینی تو لطمه فراوان دیده
چاره ای نیست ببوسم لب بالائی تو
شاعر:سعی

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 12:44
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

شعر شهادت حضرت رقیه(ببین آه از نهادم رفت بابا) *

1452

شعر شهادت حضرت رقیه(ببین آه از نهادم رفت بابا) ببین آه از نهادم رفت بابا
که زینت را بدادم رفت بابا
چنان نامرد سیلی زد به رویم
که خوابیدن ز یادم رفت بابا
------------------------------------------
از این دنیا پدر دلگیر گشتم
به سن خردسالی پیر گشتم
مرا آنقدر عدویت داده آزار
که از این زندگانی سیر گشتم
---------------------------------------
منم بابا اسیر یک نگاهت
بیا تا بوسم آن رخسار ماهت
خرابه گر ندارد فرش اما
کنم گیسوی خود را فرش راهت
شاعر:حسن جواهری

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 13:04
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

شعرشهادت حضرت رقیه(دختری ماند مثل گل ز حسین)؟ *

6685
5

شعرشهادت حضرت رقیه(دختری ماند مثل گل ز حسین)؟ دختری ماند مثل گل ز حسین
چهره اش باغ باغ نسرین بود
جایش آغوش و دامن و بر و دوش
بس که شور آفرین و شیرین بود
طفل بود و یتیم گشت و اسیر
جای دامان مکان به ویران داشت
ماه رویش نبود بی پروین
ابر چشمش همیشه باران داشت
وقتی آن طفل گریه سر می داد
در و دیوار گریه می کردند
همه خود را ز یاد می بردند
بهر او زار گریه می کردند
هر زمان نامی از پدر می برد
سیلی و طعنه بود پاسخ او
هر دو از بخت او سخن می گفت
بود همرنگ معجر و رخ او
ورق گل کجا و سیلی کین
شاخه ی یاس کی بریده به داس
دست بر جای سیلی و می گفت
پس کجا هستی ای عمو عباس
پا پر از زخم و دست بی جان بود
جسم شب گون و چهره چون مهتاب
می نشست و به روی صفحه ی خاک
م

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 12:54
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

شعر شهادت حضرت رقیه(بیا ای سر به ویران با من ویران نشین سر کن) *

1331

شعر شهادت حضرت رقیه(بیا ای سر به ویران با من ویران نشین سر کن) بیا ای سر به ویران با من ویران نشین سر کن
بُزرگی کن شبی را سر در این کلبة محقر کن
ستاره هر چه باشد می فزاید جلوة مه را
بتاب ای ماه و دامان من امشب پُر ز اختر کن
اگرغنچه بخندد، باز گردد، گل شود، غم نیست
نظر ای باغبان بر غنچة نشکفته پرپر کن
اگر چه پای تو بر دیدة گل ها بود، اما
بیا ویرانه یی را هم به بوی خود معطر کن
زبان را نیست نیرویی که گویم، عمه ممنونم
تو بگشا لعل لب، از او تَشّکُر جای دختر کن
نه جای تو، نه جای عمه، نه جای من است اینجا
مرا هَمره بِبَر زین جا و، همبازی اصغر کن
شاعر:علی انسانی

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 13:12
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

مرثیه حضرت رقیه(بیا ای سر به ویران با من ویران نشین سر کن) *

1230

مرثیه حضرت رقیه(بیا ای سر به ویران با من ویران نشین سر کن) بیا ای سر به ویران با من ویران نشین سر کن
بُزرگی کن شبی را سر در این کلبة محقر کن
ستاره هر چه باشد می فزاید جلوة مه را
بتاب ای ماه و دامان من امشب پُر ز اختر کن
اگرغنچه بخندد، باز گردد، گل شود، غم نیست
نظر ای باغبان بر غنچة نشکفته پرپر کن
اگر چه پای تو بر دیدة گل ها بود، اما
بیا ویرانه یی را هم به بوی خود معطر کن
زبان را نیست نیرویی که گویم، عمه ممنونم
تو بگشا لعل لب، از او تَشّکُر جای دختر کن
نه جای تو، نه جای عمه، نه جای من است اینجا
مرا هَمره بِبَر زین جا و، همبازی اصغر کن
شاعر:علی انسانی

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 13:14
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

شعر شهادت حضرت رقیه(ای سر بی تن و خونین که به دامان منی) *

1516
1

شعر شهادت حضرت رقیه(ای سر بی تن و خونین که به دامان منی) ای سر بی تن و خونین که به دامان منی
من تو را دختر و تو جانی و جانان منی
به تمام اسرا فخر کنم کین دل شب
در میان همه ای شاه تو مهمان منی
من نگویم که زمن بی خبری چون دیدم
سر نی دیده به من داری و گریبان منی
نه ز سیلی و نه ازآبله گویم با تو
که تو مجروح تر از پیکر بی جان منی
شرم دارم که کنم شکوه ز آشفتگی ام
که تو آشفته تر از موی پریشان منی
گر نشد پیش سرت بر سر پا برخیزم
عفو کن چون به بر پیکر بی جان منی
از نگاه تو هویداست مرا می بری ام
به فدایت که به فکر دل نالان منی
شاعر:حیدر توکلی

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 13:59
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

شعر مرثیه شهادت حضرت رقیه(بس کن رقیه جان دل زارم کباب شد) *

1654
2

شعر مرثیه شهادت حضرت رقیه(بس کن رقیه جان دل زارم کباب شد) بس کن رقیه جان دل زارم کباب شد
بس کن رقیه چشم پدر پر ز آب شد
بس کن رقیه آبله ها را نشان مده
این گوش پاره را تو به بابا نشان مده
بس کن رقیه با پدر از این سفر مگو
جا مانده ای زقافله را با پدر مگو
بس کن رقیه بوسه ز زخم گلو مگیر
با گیسوان سوخته از او تو رو مگیر
بس کن فدای این دل پر سوز وآتشت
آخر بگو چگونه کند او نوازشت
بس کن رقیه جان به لب آمد ز داغ تو
ترسم دوباره زجر بیاید سراغ تو
شاعر:حسین میرزایی

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 14:09
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

شعر شهادت حضرت رقیه(شب بود و گرد غم به رخ ماه مانده بود) *

1357

شعر شهادت حضرت رقیه(شب بود و گرد غم به رخ ماه مانده بود) شب بود و گرد غم به رخ ماه مانده بود
کنج دل شکسته ی او آه مانده بود
در سایه ی هجوم شب و عصر تشنگی
ابری به روی چهره ی یک ماه مانده بود
تا آن زمان که قافله ی دل برش رسید
ماننده یوسفی به دل چاه مانده بود
خورشید او میان خرابه طلوع کرد
تا لحظه ی غروب چه کوتاه مانده بود
منجی کشور دل آن زخم خورده بود
راسی که از تمامت یک شاه مانده بود
کابوس وار خاطره ی راه می گذشت
وقتی نشانه هایی از آن راه مانده بود

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 14:11
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب

شعر شب سوم حضرت رقیه(دیدم به دوش شب طبق آفتاب را) *

1259

شعر شب سوم حضرت رقیه(دیدم به دوش شب طبق آفتاب را) دیدم به دوش شب طبق آفتاب را
یا در زمین تشنه تجلی آب را
یا در نگاه مِشکیِ چند آسمان مشک
خاکی ترین مدار عبور شهاب را
یا در ضمیر مردمک دختر سحر
شوق به هم نیامدن شوق خواب را
سه یا چهار صفحه مگر فرق می کند؟
آتش زدند صفحه و جلد کتاب را
در دست چهار چوب خرابه اسیر بود
با بوسه ای پرید و به هم ریخت قاب را
خود را ز دست عقل گرفت و به عشق داد
وقتی که انتخاب نکرد ،انتخاب را
چون راه حل مشکل خود را فناء دید
او پاک کرد مساله ی بی جواب را
حتی زمین ز گریه ی او مست مست بود
یا رب که داده بود به او این شراب را؟

  • دوشنبه
  • 5
  • فروردین
  • 1392
  • ساعت
  • 14:14
  • نوشته شده توسط
  • یحیی
ادامه مطلب
راهنمای علائم موجود در فهرست:
عدد کنار این علامت نشانگر تعداد کاربرانی ست که این مطلب را پسندیده و به دفترچه شعر خود افزوده اند
عدد کنار این علائم نشانگر میزان محبوبیت شعر یا سبک از نظر کاربران می باشد
اشعار ویژه در سایت برای کاربران قابل دسترس نیست و فقط از طریق خرید اپلیکیشن مورد نظر این اشعار در داخل اپلیکیشن اندرویدی قابل رویت خواهند بود
این علامت نشانگر تعداد کلیک یا بازدید این مطلب توسط کاربران در سایت یا اپلیکیشن می باشد