زخمی و غرقابه ی خون
بر زمین افتاده شاه بی سپاهی
با قلبی، غمین و مضطر
می کند سوی حرم گاهی نگاهی
وای، پیکرش پاره پاره ـ از کفش رفته چاره
وای غارت خیمه ها را ـ می کند او نظاره
سالار زینب
چون قلبِ، زینب کبری
دل آسمان ز داغ او شکسته
افتاده، میان گودال
شمر ظالم روی سینه اش نشسته
وای، در کفش کهنه خنجر ـ می بُرد از حسین سر
وای، می زند ضربه ها با ـ خنجرش روی حنجر
سالار زینب
دست و پا، زند حسین و
مادرش فاطمه رفتی دیگر از حال
با قلبی، شکسته آید
خواهرش به سر زنان به سوی گودال
وای، غرق خون پیکر او ـ بر سنان رفت سر او
وای، دشمنان فکر معجر ـ چه کند خواهر او
سالار زینب
بین این، غروب دلگیر
دشت کربلا شده لبریزِ
- چهارشنبه
- 7
- آبان
- 1393
- ساعت
- 20:22
- نوشته شده توسط
- سید محسن احمدزاده صفار









