به روی دست آوردم دل غم پرور خود را
صدف از سینه اش بیرون کشیده گوهر خود را
دلم را ساده اندیشانه از پیکر در آوردم
چنان اندیشه ای که اشعری انگشتر خود را
من آن طفل پریشانم که در بازار تنهایی
چنان سرگرم شد ، گم کرده حتی مادر خود را
و روز حشر ، مانند مسلمانی که از غفلت
به جمع انبیاء نشناخته پیغمبر خود را
منم آن واعظی که سالها با نان دین خوردم
شبیه موریانه پایه های منبر خود را
جهان دار مکافات است، جو ، گندم نمی گردد
کلونی خسته ام ، هر بار میکوبم در خود را
به جای نافله با شعرهایم توبه میخوانم
به اشک خویش میشویم تمام دفتر خود را
سرم بر شانه ی مُهر است ، در آغوش سجاده
و غسلِ اشکهایم میکنم پا تا س
- پنج شنبه
- 7
- فروردین
- 1399
- ساعت
- 16:29
- نوشته شده توسط
- ابوالفضل عابدی پور




خداوندا مریضان را شفا ده
میسوزم از اشتیاقِ عشقت در تب






آسوده شد و خوب خیالش تخت است
